تبليغاتX
چشمان تو

چشمان تو

به ياد ارزوهايم سكوتي ميكنم بالاتر از فرياد
هميشه اين گونه بوده است. كسي را كه خيلي دوست مي داري زود ازدست مي دهي. پيش ازآنكه خوب نگاهش كني مثل پرنده اي زيبا اوج مي گيرد ودورمي شود. هنوز بايد روزها و سالهاي زيادي را دركنارش سپري مي كردي. هنوزبسياري ازحرفهايت را به اونگفته بودي.... كسي كه ازديدنش سيرنمي شدي چه زود ازدنياي تورفت و.... وقتي به خودت مي آيي كه حتي ردي ازاودرخيابان قلبت نيست...

   

ما که دیگر رفتیم...


کف پايم زخمي است
ودلم زخمي تر
لحظه اي صبر نما تادلم را که به پايت افتاد
از زمين بردارم
سهم من از اين عشق - چه تفاوت دارد - سهم اين عشق کجاست؟
تو که ما را به تمناي وصال آزردي
از چه آخر به دل ما غم هجران دادي؟
در دلت چيست؟ بگو
عشق ما يا غم او
درد ما يا تب او
تو نداني که چه درديست غم دل به زبان آوردن.
ما که ديگر رفتيم؛
ولي از عشق سخن با دل ديوانه نگو،که دلت از سنگ است و دل ديوانه از شيشه
او که عاشق بشود، نکند فهم که سنگ از شيشه چه بدش مي آيد.
عاقبت سنگ زد و شيشه شکست. کودکي اين را گفت؛
و دل من بشکست.
با خدا من گفتم درد دل از غم تو و خدا گفت به من
بنده کوچک من
دل او از سنگ است.
پس تو بيهوده نکوش
دل او از سنگ است...
   

ستاره ی تنها...


میگویند:

هر کس در اسمان ستاره ای دارد

اما من....

 دلم برای ستاره ای غمگین میسوزد که تنهاست

و در زمین کس را ندارد

و بهانه ای برای چشمک زدن.....

   

 

باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است
و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟
چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند

 تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود
گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود!!!
آه...
اشك هايم جاريست
آه...
او رفت و من ماندم
او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد


او ترسو بود

او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم
او يا سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟

   

 

ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بيا .. اين مال تو ولي مراقبش باش.

ستاره را گرفت  و رفت  وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!

به همين سادگي؟

پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟

تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟

بخش اعظم روحم.

تو مي داني چه کردي؟

حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم.

از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است.

به کسي نگوييد..

ستاره ام اما به من باز گشته است گر  چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش

مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من......

   

در هیاهوی زندگی تنها ماوای دل بی پناهم را

در چشمان تو یافتم

ای ماوای آرزوهایم تو خود میدانی حال دل خسته

ای چون من را

خسته از انتظار خسته از چشم به راه بودن .

میدانم در دل به خود

 

میگویی این هم یکی از آن پر مدعا ها اما به

خداوندی آن خدایی

 

که این دل را در سینه ام قرار داد ادعایی ندارم جز

عاشق بودن 

 کاش هر لحظه را یارای سخن

 

بود تا بدانی که دقایق من در چه تب و تابی میگذرد

همه ی وجودم تقدیم تو...

 

دوستت دارم...

 

                                                                      

 

 

   

 

 

هزار سال است  

در اتاقم را نيمه بازگذاشته ام 

مبادا بيايي

من از انتظار مرده باشم 

و تو پشت در بماني..........

   

با توام... اره با خود تو...


                                                               

دستهایت را به من بده .گرمایشان را.مهربانیشان را.تو تنها کسی هستی که بین آدمها می شناسم.
تنها دلخوشی تمام روزهای بی رنگ و پر وحشت!
من دیگر تاب دیدن روی این دنیا را ندارم،توچشمانم باش.
روشنی قلبت را به من ببخش تا از این شب سیاه ترسی نداشته باشم.
بگذار تا هستم با تو زنده باشم.
دستانم را بگیر من جز تو کسی را نمی شناسم عشق من...

   
                                                                      

 

اومدی ..  بی صدا و بی ریا قلبمو به قدوم زیبات مزین کردی .. اومدی بی هیچ قراردادی !!
با کوله باری از محبت و مهربونی که بی دریغ به من ارزونی کردی و نفهمیدی که چطور در تو ذوب شدم و از تو شدم
حالا پرم .. پر از تو و زیباییهای روحت .. پرم از تو و خاطراتت .. خاطرات کوتاهی که به دنیا ارزیدنیه
مست خودت کردی و سرمست حضور گفتی: خداحافظ !!
خداحافظ بی هیچ دلیل و برهانی؟!
نفهمیدی که چطور نیازمند توام و بی تو چه تنهاترین
نفهمیدی که بی تو چه گیجم و دیوونه
دل بریدم از دل سپردن و دل دادن .. خطا کردم و خطا کردی بی هیچ بخششی
حالا بی تو
و باز این بغض لعنتی توی گلوم گره خورده.. بغضی که همیشه همراه من و تنهاییمه .. و باز هم تنها و منتظر ...
 حالا برای تو مینویسم .. از غم عشقی که در من نهان میشود و غربتی غریب که در من آواره می شود..
و بی آنکه حس کنی در تو ذوب میشوم .. بی هیچ حرارتی .. شاید که احساسم دیگر نمیرد .. نمیرد ...

   
                                                               

به نام روياي بودن...درود روزهاي از ياد رفته درود....روزهاي خسته و نا آزموده...درود روزهاي زندگي ام....

وقتي به دنيا چشم گشودم...ديدم هيچ چيز آني نيست که من مي خواهم .آخر من به تنهايي عادت کرده بودم در آن دنياي کوچک و بي نور...در آن همه محبت و قلب...من رشد کرده بودم ...من آنجا ياد گرفته بودم قانع باشم...لازم نبود هواي کثيف و آلوده اطرافم را استشمام کنم.....نيازي نبود به کسي بگويم معذرت مي خواهم.....نيازي نبود گريه کنم...آنجا من هميشه در دنياي تاريکم فقط حرف مي زدم...با کسي که اجازه داد من در او رشد کنم و به خويش برسم...من با او حرف مي زدم و او هيچ نمي گفت.شايد هم صدايم را نمي شنيد...اما مهم اين بود که او مرا پرورش ميداد و از من هيچ نمي خواست...نه پولي...نه عشقي...نه هوسي...او مرا مي خواست...عارفانه مرا مي خواست در حالي که مرا نديده بود و صدايم را نشنيده بود ...اما من هم زود خوشبختي ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمين آوردند...مرا به دنياي آلوده به رياي انسانها سپردند....در آن زمان فرشته اي را ديدم که آمد و مرا بوسيد و گريست و مرا نوازش کردو زمزمه اي کرد...ميداني چه گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و يک فرشته ي ديگر از ميان ما رفت!!!!!!!!!!!!!!!!
آري ببين من چقدر زود خوشبختي ام را از دست داده بودم و گريه امانم نمي داد و ديگران متوقع بودند آرام باشم و لبخندکي چند بر لب برانم.....اما چطور مي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براي آن لحظه تنگ شده است....همه غريبه بودند و انگار براي همه شان آشنايي دور بودم..ميخواستند دوستم بدارند....
زمان گذشت .......من ياد گرفتم انسان بودن سخت نيست اما باور کن فرشته بودن چيز ديگري است.....
من مجبور شدم دوست بدارم..... مجبور شدم بگريم.....ياد بگيرم...عذر بخواهم......فراموش کنم...قانع باشم...و خيلي چيزهايي که گفتنش بي فايده است....عجب
دنيا ي عجيبي است...........نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و امروز بيست يکمين سالي است که از آن روز مي گذرد و من هنوز اشکهاي آن فرشته....طنين صدايش را از ياد نبرده ام...
21 سال پيش من  گريه را آغاز کردم و امروز مي خواهم بخندم چون آموختم اين گونه زندگي کردن بهتر است...مي خواهم که دردهايم را از ديگران پنهان کنم چون تنها اين گونه دوستم دارند....


 

   

 

ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ ِ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود .دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت.

خون انار روي دست ليلي چکيد.

ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.

 مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.

کافي است انار دلت ترک بخورد!

 

 

   

دل تو اولين روز بهاره

 

 

            دل من آخرين جمعه ي ساله

 

 

                          و چه دورند و چه نزديک به هم ... !

   

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟

ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با ياد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غير تو !


ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...

 

   

قاصدک تو مشتم بود يادم افتاد بهم گفته بودند
اگه قاصدک ديدي بگيرش يه آرزو بکن.
گفته بودند قاصدک آرزوها رو ميبره پيش خدا تا بر آورده بشه
آخه قاصدک اسمش روشه ديگه "قاصدک".
قاصدک تو دستام داشت خراب ميشد يه آرزو کردم
آرزوم تو بودي فوتش کردم تو آسمون
نميدونم چند وقت گذشت ولي آرزوم برآورده نشد
امروز هم يه قاصدک تو مشتمه
همه اون حرف ها هم يادمه همون آرزو همون خواسته
اما
من ديگه باور نميکنم
قاصدک رو فرستادم رو هوا بدون هيچ آرزويي

   

يک روز از تو،
از درختان خيابان شلوغ،
از همه کلبه هاي بي فروغ،
دور خواهم شد.
يک روز مي گذرم از هر چه هياهو،
از هر چه آرزو،
يک روز، پرواز،
سهم چشمان بسته ام خواهد شد.
روزي که از همه ي پنجره ها،
آيينه ها، و همه ي آرزو ها دست خواهم کشيد.
و آنگاه بال هايم پرواز را تجربه خواهد کرد.
هميشه پيش از آن که فکر کني اتفاق مي افتد...

 

   

بی تو چه کنم؟


                                                       

باورم نکرده است .

اما من او را آن طور باور کرده ام که گاه از به خاطر آوردنش اشکم جاري مي شود.

مي گويم وسعم همين است همين قدر که هستم.

او اما مرا طور ديگري مي خواهد .

ذهنم بااو در گير است و هر  روز بگو مگو داريم.

من توان قطع اين رابطه را ندارم او اما مي تواند.

گاه از خود مي پرسم بي او چه کنم؟

سوالش حتي مرا نابود مي کند.

عجيب است .!نه مي دانم بي او چه کنم و..

.. نه مي دانم با او چه کنم ؟!..

او که به من گفته باش و من هست شدم.

او که از من به من نزديکتر است.

او که تنها آشناي من است.....

خودت بگو : بی تو چه کنم؟

   

چه باک است...مرگ را........


روز ها و شب ها.. در پس چشمانم يکي شده اند  

نميگذرند...عذاب جانم شده اند

باران تنهايم گذاشته است ..

حتي در خواب شبانه ام...

پستوي فکرم مرا به مبارزه ميطلبد

خسته تر از جنگ ام .. بازنده ي ذهنم ...

 پرچم صلح ميجويم ...

ديوار ها سفيدند.. بر جانم چنگ ميزنند ...

آرامش را از روحم ميگيرند...

موهايم پريشان است..

شانه هايم تحمل آن ها را ندارند...

دستهايم خالي اند ...

اما چه باک است تنهايي را

ديوار سفيد و باران گم شده را

چه باک است خستگي و سکوت روح را...

چه باک است ... مرگ را............

   
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند
دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم
كاش مي شد پرواز كنم
پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت...................
كاش مي شد
در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنهاي گلويم را ميفشارد
به گوشهاي پناه ميبرم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند...
   
 

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد...
نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم....
نگاهم کرد دل به او بستم...
نگاهم کرد اما بعدها....
فهميدم فقط نگاهم ميکرد...!!

   

به زبون نياورديم.ولي قرارمون اين شد که هميشه در ياد هم باشيم.

به زبون نياورديم ولي به هم قول داديم براي هم پشت محکمي باشيم.

به زبون نياورديم ولي عهد کرديم که با هم مثل يه آينه باشيم اينقدر صاف که بشه زشتي هاو زيبايهامونو توي دل هم ببينيم.

به زبون نياورديم ولي قسم خورديم که از هم جز به هم پناه نبريم.

به زبون نياورديم ولي تصميم گرفتيم با هم کامل بشيم.

به زبون نياورديم ولي خواستيم به همديگه آرامش هديه کنيم.

به زبون نياورديم ولي از خدا خواستيم توي اين دوستي به ما کمک کنه.

 

تا اينکه يک شب اومدي و به زبون آوردي که بايد برم.به زبون آوردم که چرا؟

به زبون آوردي که بايد بدون من زندگي کني .به زبون آوردم سخته.

به زبون آوردي که قرارمون اين بود که در ياد هم باشيم .به زبون آوردم مگه ميشه به يادت نبود.

به زبون آوردي که قول داده بودي محکم باشي.به زبون آوردم که بدون تکيه گاه نميشه محکم بود.

به زبون آوردي که ديگه نميشه .ديگه وقتشه از هم دور بشيم.به زبون آوردم که هيچوقت يادت از من دور نميشه.

به زبون آوردي که موافقي که همه چيز تموم شه به زبون آوردم که اگه تو مي خواي من چيکاره ام؟

به زبون آوردي بعد از من چيکار ميکني؟به زبون آوردم که زندگي ميکنم با همه چيزهاي خوبي که برام گذاشتي............

   
نه نرو صبر کن
صبر کن سکه رو بیندازم
اگه شیر آمد
مطمئن باش دوستت دارم
اگر خط آمد
شک نکن که دوستت دارم
نه نرو
بزار سکه رو بیندازم
اگر دوستت نداشتم
آنگاه برو ...
   

خیلی تنهام...


من پس از مدتها

فرصتی یافته ام

تا كمی گریه كنم

وبه تنهایی خود فكر كنم


من پس از مدتها

فرصتی یافته ام

تا به تنهایی خود فكر كنم

وبه تنهایی تو

كه چه آسان رفتی.......

   

تو می ایی اما دیر....


تو مي ايي /يقين دارم كه مي ايي /زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند تو مي ايي.يقين دارم كه مي ايي.پشيمان هم...
دو دستت التماس اميزمي ايد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ
دستي دست گرمت را نمي گيرد.صدايت در گلو بشكسته و الوده با گريه/بفريادي مرا با نام ميخواند و مي گويي كه اينك من/سرم بشكن/ دلم را زير پا له كن
ولي برگرد...
همه فرياد خشمت را بجرم بي وفايي ها/دورنگي ها/جدايي ها بروي صورتم بشكن/مرو اي مهربان بي من كه من دور از تو تنهايم!
ولي چشمان پر مهري دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند.لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند.
دگر ان سينه ي پر مهر ان سد سكندر نيست كه سر بر روي ان بگذاري و درد درون گويي
تو مي ايي زمانيكه نگاه گرم من ديگر بروي تو نمي افتد/هراسان/هر كجا/هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد/مبادا بر نگاه ديگري افتد.
دو چشم من تو را ديگر نمي خواند/محالست اينكه بتواني بر ان چشمان خوابيده دوباره رنگ عشق و ارزو ريزي/نگاهت را بگرمي بر نگاه من بياويزي
بلبهايم كلام شوق بنشاني.
محالست اينكه بتواني دوباره قلب ارام مرا /قلبي كه افتادست از كوبش بلرزاني/برنجاني/محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني.
تو مي ايي يقين دارم ولي افسوس ان پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاكست دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي ارد/بديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد/
جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند و در اغوش سر گور مي پوسد و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي ان زيبا لباس اخرينش/نرم ميلغزد.
جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو...
دگر ان دستها هرگز بر ان گيسو نمي لغزد/پريشانش نمي سازد/دلي انجا نمي بازد.
تو مي ايي يقين دارم.تو با عشق و محبت باز مي ايي ولي افسوس...ان گرما بجانم در نميگيرد/بجسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد.
يقين دارم كه مي ايي.بيا اي انكه نبض هستيم در دستهايت بود.دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود.بيا اي انكه رگهاي تنم با خون گرم خود تماما
معبري بودند تا نقش ترا همچون گل سرخي بگلدان دل پاكيزه ي گرمم برويانند.
يقين دارم كه مي ايي/بيا /تا اخرين دم هم قدمهاي تو بالاي سرم باشد.نگاهت غرق در اشك پشيماني بروي پيكرم باشد.دلت را جا گذاري شايد انجا
تا كه سنگ بسترم باشد.....

   

خدااااا.........


الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...

 
   

کاش نبودم کاش که هرگز نبودم و هیچ نفسی نبود و هیچ تپشی که با آنها وادار به تحمل زندگی میشدم که چیزی نیست جز اندوه. اندوه ز آغاز و ز پایان.

ای دنیا چه میشد مرا ز ننگ نامت محو می نمودی آخر به  کجایت بر میخورد؟

من که بود و نبودم توفیری نمی کند برای کسی.

هنوز دیر نشده است مرا ببر به دنیای دگر لیک افسوس که مرا نیز راهی نیست به هیچ کجا چه رسد بدانجا. منی که وجودم هرز است و زاید برای ادمیان.

هستی من چیزی نیست جز یک اشتباه و مجازاتی از جانب خدا.

پایه ام را بر کنید که زندگی من از بنیان خطاست.

 

 

 

 

                      

   

زیرا تو....


 

                             

شبی تاصبح آنقدر تو را ستودم...

که فرشتگان آسمان بر سرم فریاد کشیدند.

آن شب ملائک تا صبح نخوابیدند تا مبادا تو را خدای خود سازم.

مرا بر بند کشیدند و به شلاق بستند.

ولی من باز هم تو را ...

زیرا تو ...!

                                               

   

يكی از جاده های پر و پيچ و خم و مه آلود
 
زندگی منو به سوی خودش می خونه.....
 
براي پيدا كردنش همه جا را می گردم
 
از هر پنجره بازی به اميد اينكه انو ببينم
 
سرك مي كشم ولی نيست......
 
روزها منتظر يه قاصدك تا خبری برام بياوره
 
ولی قاصدكها هم نشونی منو را گم كردن......
 
شبها آسمونو نگاه می كنم تا شايد بتونم نشونيشو
 
از ستاره ها بگيرم ولی ستاره ها هم يادشون
 
رفته نيم نگاهی به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
 
روببينن .....

تنهايی رو بيشتر از هميشه احساس می كنم .
 
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
 
مطمئن خودم مي گردم تا با رسيدن بهش كمی 
 
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
 
به تنهايی محكومم كرده.....
 
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخوای باشه
 
من كه حرفی ندارم همه ی دلتنگيها و بي كسی ها
 
برای من ولی ازت ميخوام اونی كه دوست ندارم
 
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
 
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
 
فقط ای كاش بهم می گفتی تا كی چشمهای 
 
منتظرم بايد به جاده ي زندگی باشه....؟؟

   

ماه من پرده از آن چهره ي زيبا بر دار ،

                                               ‌تا فلك لاف نيايد كه چه ماهي دارد...

   
فرض كنيم پول دو بستنی نداريم 

خب! يكی می خريم

يك لب تو، يك لب من

آن قدر جلو می رويم كه لب هايمان

بستنی را فراموش كنند...

   
دلم برای روزهای با تو بودن خیلی تنگ شده.همین...
   
درباره وبلاگ
میدونی گریه میکنم شبا برای عشق تو ؟!؟!؟!
×××× ××××
من و تو آن دو خطيم آري
موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان ز آغاز
به يكديگر نرسيدن بود!


دوستان من
نوشته های پیشین
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM

جدیدترین کد آهنگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس